آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

موافقت نشدن با مرخصی و اداره رفتن مامان

چهارشنبه بهم اطلاع دادن که باید بیای اداره و با مرخصی 6 ماهه موافقت نشده شنبه اومدم و زود برگشتم خونه شما پیش پرستار بودی مامان بوسه بارانت کرد و حسابی تو بغلم خودتو جا کردی امروزم که سه شنبه است و مامی اومده اداره شمارو گذاشته پیش عزیز جونی و الان میخواد بیاد دنبالت که بریم کاردرمانی دلم برات یه ذره شده عسلم
31 مرداد 1391

جلسه 17 کاردرمانی

پنج شنبه خیلی سریع اماده شدیم و رفتیم رشد چون میخواستم ازمایشم ببرم بدی سعی کردم حسابی سیرت کنم تو کاردرمانی که حسابی گریه کردی جدیدا تا آقای سلیمانی رو میبینی میزنی زیر گریه و میفهمی میخواد چیکار کنه! مامان قربون چشمای نازت بره بعد از کاردرمانی رفتیم ازمایشگاه زند الهی برات بمیره مادری سه تاشیشه ازت خون گرفتن ولی استادانه ازت گرفت بیقراری نکردی گلم و خیلی اروم خوابیده بودی و بازی میکردی برای از ادرار هم یه مقدار اذیت شدم باید دوبار ازت میگرفتم یه دو ساعتی تو ازمایشگاه بودیم یکی از آز ها رو نداشتن وقتی تو ازمایشگاه زند کارمون تموم شد رفتم سمت بیمارستان پارس که ببینم کی برای ان ازمایش ببرم که ماشین ...
27 مرداد 1391

دومين جلسه کاردرماني با آقاي عنبرا

امروز دومين جلسه بود بابا ماشين رو برده بود و من با آژانس رفتم باز همان بهانه هاي قبلي آژانس که طرح زود وفرد است و ماشين ........ ديد که افسر نيست منو رسوند با اينکه ماشين دير امد اما به موقع رسيديم و  از اين بابت کلي ذوق کردم و شما مثل جلسه قبل خانوم و خوش اخلاق بودي خوشحال بودم که بهانه و گريه اي در کار نيست خدارو شکر کردم و بيرون منتظر نشستيم تا بابا از سازمان بياد دنبالمون امروز هم گذشت مادري
26 مرداد 1391

نوارمغز

امروز بعد از کاردرماني که بابا اومد دنبالمون ماشين رو بخاطر طرح ترافيک همونجا پارک کرديم و با مترو رفتيم مطب دکتر اشرفي هوا گرم بود اما خداروشکر شما زياد اذيت نشدي براي نوار مغز به شما دارو دادن و من خيلي غصه خوردم دخترکم بيحال شدي و به خواب عميق رفتي وقتي نوار رو گرفتيم دادم به منشي دکتر که خيلي دختر خوبيه و دوسش دارم برد داخل منتظر نشستم تا بياد بگه نتيجه رو وقتي گفت خانم بحيرايي نوار طبيعي است داشتم بال درمياوردم بعد از نوار اول که حسابي بهم استرس وارد شده بود و ارديبهشت گرفته شده بود اين برام مرهم بود مرهمي از جنس شادي خودمم با دکتر صحبت کردم ولي نظرش اين بود ک...
25 مرداد 1391

ارامــــــــــــــــــــــش

اره وقتي بهش فکر مي کنم نفس عميقي مي کشم و اروم ميشم فکر کردن بهشو دوست دارم اما فقط توام باشي بدون تو نميتونم نميتونم تصور کنم کسي نباشه کلاس ببرت بهت برسه حمومت کنه نازت کنه هر چند ازم دور ميشي گريه نميکني يا به قول دکترا منو نميشناسي اما دلم نمياد زير دست نامادري بزرگ شي همه اونايي که ميميرن خيلي زود فراموش ميشن خاصيت زندگي اينه مادر بخاطر همين اصلا نگران پدرت نيستم تنها نگرانيم تويي و عزيز جون و خاله و بابا جون بخاطر همين چند وقتيه همه ي ارزوم مردن من و تو باهمه حتي فکر کردن به اينکه با هم نيستيم بهم ارامش ميده خيلي دوسش دارم شايد خيلي ها دوسش نداشته باشن و وحشت داشته باشن اما من ندارم  اي...
25 مرداد 1391

جلسه شانزدهم کاردرماني

واي خداي من کلي دعا کردم که تو کاردرماني بهانه نگيري اما فايده نداشت گريه ميکردي در حد ضجه زدن و هق هق کردن هم نميتونستم گريه رو ببينم و هم ناراحت بودم که شما همکاري نکردي و دو ساعت و نيم تو ترافيک موندن هيچ نتيجه اي نميده و دست خالي برميگردم خونه اقاي سليماني هم حسابي باهات راه اومد و درمقابل گريه هاي وحشتناکش هيچ چيزي نگفت ازش عذر خواهي کردم و باهم برگشتيم باز با غصه و ناراحتي برگشتم خونه اما سليماني چيزي گفت که خوشحالم کرد گفت جلساتي رو ميخواد بذاره که دکتر پيشياره حضور داشته و ايشون هم با شما کار کنه مثل اينکه سليماني هم فهميده من چقدر اذيت ميشم خدا...
24 مرداد 1391

بهانه گيري چرا مادر؟

ديروز ميخواستم برم خونه عزيز شما رو بذارم اونجا و برم اداره تا رسيديم اونجا بهانه گيري و گريه شروع شد دوست نداشتم برم اما مجبور بودم هستي رو هم با خودم بردم کارم تموم شد و برگشتم خونه بابا رسيده بود خونه عزيز شما هنوز داشتي بهانه ميگرفتي بعدازظهر بابا که از خواب بيدار شد و افطار کرد نشست سر کامپيوتر دوران مجردي من و شروع کرد به درست کردنش وقتي روشنش کرد و عکس ها رو ديدم داغ دلم تازه شد چه دوران قشنگي فارغ از اين همه سختي ..... دلم ميخواست برگردم واقعا دلم ميخواست برگردم به اون دوران ريلکس و راحت زندگي کنم عکس هايي که با دوستان و همکارا انداخته بودم تمام خاطرات و تفر...
24 مرداد 1391

یکی دیگه از روزای سخت هم گذشت......

خواب موندیم 7:30 تازه از خونه زدیم بیرون اینقدر عجله ای رفتیم که یکی از کارت ها ی عابر موند تو کیف خودم تو خونه و کارتی که همیشه تو کیف شما هست و فقط 100 تومن توش بود همراهم بود به خاله سمیرا زنگ زدم که به کارتم پول بریزه و بنده خدا رو از خواب بیدار کردم از پله های کلینیک شهر که داشتم میرفتم بالا دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و بی اختیار اشک میریختم به بابا اشاره کردم شما رو ببره منم میام نشستم رو صندلی های طبقه اول و خودمو خالی کردم اومدم پیش بابایی و بازم نتونستم و اشک و اشک هرکی منو میدید دور از جون فکر میکرد کسی رو ازدست دادم یه جوری نگام میکردن یه خانمی که تو کلینیک بود اومد باهام صحبت کرد  و...
22 مرداد 1391

ساعت 7:30 صبح وقت وپ

اصلا نمیتونم بخوابم استرس داره میکشه منو ای کاش امشب بمیرم و به صبح نرسم طاقت بیهوش شدنتو ندارم به پدری گفتم فردا با ما بیاد شاید نتونم از پس کنترل کردن خودم بربیام جلوی اون اصلا بروز ندادم که ناراحت شه و غصه بخوره اما دارم میترکم از بغض این چند وقته یاد گرفتم صبور باشم....... تنهایی اشک بریزم....... به روی خودم نیارم ..... یاد گرفتم قوی باشم...... اما الان نمیتونم اشک نزیزم بالاخره منم مادرم کدوم مادری هست طاقت دیدن بیهوش شدن بچه ی 14 ماهشو داشته باشه این دومین باره یه بارم برای امارای بیهوشت کردن بمیرم مادر بمیرم برات   ...
21 مرداد 1391

شب بیست و یک ماه مبارک رمضان

چقدر خوب که شما رو تونستم ساعت 2 بخوابونم اینجوری با خیال راحت میتونستم درد دل کنم باز هم پای تلویزیون و حرم امام رضا انگار اونجا بودم چقدر دلم برای نگاه کردن و نشستن تو صحن انقلاب تنگه قابل گفتن نیست علاقه ی من به این امام همام باز هم صدا زدن اسما الله و نجوای جوشن کبیر باز هم قران به سر گرفتن و قسم دادن به قران برای گذشت خدا از گناهان برای من خسته و نگران گذر ثانیه ها خوشایند نبود دوست نداشتم تموم شه چقدر حس فریاد داشتم یه حسی وسط بغضم بود که دوست داشتم با فریاد بیرون بریزم اما بخاطر پدری بلند گریه نکردم تمام سختی هایی که از دوران بارداری تا زایمان و رسیدن شما به 14 ماهگی کشیدم ...
21 مرداد 1391